X
تبلیغات
برای بهترینم

برای بهترینم

تقاطع مطهری و مفتح

 

بازار پر رونق و گرمی است!

این روزها فروشنده زیاد شده، هر کس متاعی به بازار آورده و چیزی از خود می‌فروشد.

یکی تن‌فروش است، یکی کلیه می‌فروشد و دیگری شرفش را.

اینجا هرچیزی با اسکناس به سنجش درآمده، محک خورده، ارزیابی شده و ارزش‌گذاری می‌شود.

اینجا هر که و هر چه قیمتی دارد.

تو برای فروش چه داری؟!

چوب حراج زده‌اند به انسانیت.

...

راستی! ... یک بسته مغز سالم، یک جفت مهربانی، یک جین عزت، دو دست دل پاک و 6 سیخ جیگر سیری چند؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 19:31  توسط دو عاشق  | 

خوش به‌حال غنچه‌های نیمه‌باز

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:8  توسط دو عاشق  | 

شکست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 20:9  توسط دو عاشق  | 

حجاب

خواهرم انسانيت اينگونه نيست                                 شخصيت هم زيباييه در گونه نيست

خواهرم اين بد حجابي خاري است                            شخصيت هم نيست بيماري است

خواهرم اين بد حجابي ترکش است                           با حجاب ديده در آرامش است

خواهرم اين عشوه و نازو ريا                                     اي دريغ از عفت و يک جو حيا

نازو عشوه جلوه اي حيواني است                             قلب مولا خون از اين ناداني است

قلب مولا درد ناک گرديده است                                 بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟

از شهيدان يادي آیا مانده است                                 يا که عکس و چفيه بر جا مانده است

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:59  توسط دو عاشق  | 

عشق...

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات؟

شب كه ميشه يواش يواش ،با چشمك ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات؟

اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم

بريم تو باغ اطلسي بي درد و رنج بي كسي

بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني

خيال كنم دل منو با رفتنت نميشكني؟

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟

با اون چشمهاي مهربون دوباره چشمك ميزني؟

طپش طپش با چشمكت غزل بگم باي تو

با اتكا به عشق تو تو زندگيم برم جلو؟

هر چي بگي نه نميگم جونم بخواي برات ميدم

هر چي بخواي بهم بگو فقط بهم نگو برو

اجازه هست بازم تو خواب بوس بكارم كنج لبات

يه شعر تازه تر بگم ، به ياد شرم گونه هات

نشونيتو بهم ميدي تا پنهون از چشم همه

ورق ورق نامه بدم بازم برات

هميشه مهربون من !نامه رسيد به انتها

فقط يه چيز يادت باشه بازم به خواب من بيا...


 

                          یگانه ام، محبوب  دلم...

 

  چگونه  ستایشت   کنم؟ ... در  حالی  که  قلبت  از  محبّت  بی نیاز  است

 

  چگونه  به  خاطر  آورم ات،  در حالی  که عشقت  در وجودم  جاری  است 

 

  بگذار  نامت  را تکرار کنم  نامت  زیباست، دلنشین است...

 

  چه  داشتی  که  اینگونه  طلسمم  کردی ؟؟  من  اینگونه  نبودم  تو مرا با

 

عشق  آشنا  کردی، تو  هوای  دلم  را  با طراوت  کردی ،و الفبای محبت را

 

دوباره  برای دلم سرودی ،حس میکنم هر لحظه به مهرت عاشق تر میشوم،

 

 تو را  شعر می کنم  تا آهنگ  معنی  بگیرد  تا التیامی شود بر دردهای دلم...

 

نمیدانم  که هستی ؟؟چه هستی ؟؟از کجا و  برای چه آمده ای؟؟ اما مهربانی

 

قلبت  را می فهمم، سادگی روحت را باور دارم....

 

تو   اینجایی ، در یاد من ،در کنار من ، با من مانده ای  گر چه  با من  نیستی

 

دل  کهنه ام  را پسندیده ای ، جان  بی رمق  و روح   شکسته ام  را  پذیرفتی

 

شاید  خیلی از واقعیت ها ی پوچ  دنیا ،جای حس عاشقانه  را بگیرد و مرا از

 

تو و تو را از من  دور سازد  اما  بدان  که  تا  بی نهایت        

             

                                            دوستت دارم... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 22:4  توسط دو عاشق  | 

یاداشت های دو عاشق

 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.
 
 میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته،
 
در  را هم قفل کرده.
 
 داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
 
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: هدی دخترم ، در را باز کن.
 
هدی جان سالمی ؟؟؟
 
آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.
 
هدی ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
 
 لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!
 
همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.
 
 کنار دست هدی یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.
 
بابای هدی میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،
 
با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
 
سلام عزیزم.
 
دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه.
 
 کاش منو تو لباس عروسی می دیدی.
 
مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!
 
محمد جان دارم میرم.
 
دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.
 
 می بینی محمد بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم.
 
ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.
 
دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟!
 
گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟!
 
محمد تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!
 
 داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!
 
 کاش بودی می دیدی هدات چطوری داره لباس
 
عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.
 
 کاش بودی و می دیدی هدات تا آخرش رو حرفاش موند.
 
محمد هدات داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
 
 حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،
 
 همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.
 
روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!
 
روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!
 
نقشه های آیندمون، یادته؟!
 
 محمد من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون،
 
همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.
 
 یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که
 
اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.
 
یادته اون روز چقدر گریه کردم،
 
 تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!
 
می گفتی که من بخندم.
 
محمد حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.
 
 هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات
 
تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.
 
روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل
 
به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت
 
ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
 
دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.
 
پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم.
 
نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ،
 
 دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم.
 
واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.
 
 وای محمد کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون
 
با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
 
 عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.
 
دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه.
 
 طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
 
پدر هدی نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،
 
 بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.
 
سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده
 
و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده
 
که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر محمد بود،
 
اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.
 
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود.
 
 هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
 
پدر محمد هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست هدی اومده بود
 
که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.
 
 حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق محمد و هدی بسته شده.
 
حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد
 
 دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
 
مابقی هر چی مونده گذر زمانه
 
و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:50  توسط دو عاشق  | 

کوروش کبیر»

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت ، من خوشی های بسیار خواهم

 آورد ، من ملتم را سربلند زمین خواهم کرد ، زیرا شادمانی او شادمانی من است


آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد


وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، بخاطر این است که شما چیز زیادی از

آن نخواسته اید


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا میکنند


اگر می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

آنچه جذاب است سهولت نیست ، دشواری هم نیست ، بلکه دشواری رسیدن به

سهولت است


وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید ، افراد درباره ی رفتار و عملکرد خود فکر

میکنند ، نه رفتار و عملکرد شما


سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین

می برد

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام میدادید ، همان نتیجه ای را می

گیرید که همیشه می گرفتید


افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند ، بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام

می دهند

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با

 چند نفر

کار بزرگ وجود ندارد ، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم


کارتان را آغاز کنید ، توانایی انجامش به دنبال می آید


انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند


همواره به یاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده ،شاید بازگشاینده قفل در باشد


تنها راهی که به شکست می انجامد ، تلاش نکردن است


دشوار ترین قدم همان قدم اول است


عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست

 می گیرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:43  توسط دو عاشق  | 

مهمانی خدا

پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟

ندایی به او گفت :

که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین

غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند

چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد

پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود

پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد داد زد و در

را بست .

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد ، پیرزن دوباره در را باز کرد

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد

ولی

پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا

آمده ، پس با عجله به سوی او دوید و در را باز کرد ،ولی این بار نیز زن فقیری پشت

در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد ، پیرزن که

خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و سر به زمین گذاشت و خوابید .

در خواب به خدا گفت : خدایا مگر تو نگفتی که امروز به خانه ام می

آیی؟
جواب آمد که : خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:39  توسط دو عاشق  | 

عذابم نده

خرابم نکن عذابم نده چرا این همه سرد چی شده

یه حرفی بزن نگاه کن به من دارم خسته میشم جوابم بده

نذار کم بشن نخواه گم بشم یا حرف و حدیثای مردم بشم

با احساس موندن به من جون بده نجاتم از این حال ویرون بده

با احساس موندن به من جون بده نجاتم از این حال ویرون بده

 

نذار دق کنم خسته شم بشکنم ببین چشممو عاشق این منم

نگو دیره و دوره نگو بی منی داری با سکوتت منو میشکنی

چیکار کردم اینجوری دل سنگ شدی

تو رویای عشقم چه بی رنگ شدی

چی شد بی من از لحظه ها رد شدی

چی شد خوب من این همه بد شدی

نذار آرزوهام هدر شه همین

منم دل دارم میشکنه پس ببین

نذار پای دوست داشتنا خم بشه

نذارحسمون بیش از این کم بشه

از اون صبرما مونده یک تار مو

بجز حرف رفتن یک چیزی بگو

به چشمام نگاه کن پر از خواهشه

همه خواهشم از تو آرامشه

همه خواهشم از تو آرامشه

نذار دق کنم خسته شم بشکنم ببین چشممو عاشق این منم

نگو دیره و دوره نگو بی منی داری با سکوتت منو میشکنی

چیکار کردم اینجوری دل سنگ شدی

تو رویای عشقم چه بی رنگ شدی

چی شد بی من از لحظه ها رد شدی

چی شد خوب من این همه بد شدی؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:16  توسط دو عاشق  | 

تنهائی

 

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم..


همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود......

اگه احساسی بود بازم برای تو بود....

ومن قانع به یه نگاهت بودم........نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود .........

یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو.......

دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم.......

می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه.......


فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 10:42  توسط دو عاشق  | 

نفسم

 

من و نفس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 21:10  توسط دو عاشق  | 

دلتنگی

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم
آره من قولی بهت دادم که تا تهش بمونم تو ولی این روزا سرد شده نگاهت
راهزنا زدن به راهت.. اما من چی؟
من فقط یه کم شکستم
خوب نگام بکن، می بینی؟
من هنوز همون دیوونم..

.......

 

گاهی خیال می کنم از من بریده ای
بهتر زمن برای دلت برگزیده ای
از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای..

.......

خیلی سخته اون که میگفت واسه چشات میمیره ، بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشناشی ، اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی ، وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:3  توسط دو عاشق  | 

تنهایی...

 

 
امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم، خودم میرم عزیزترین
نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین
دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 7:31  توسط دو عاشق  | 

من تموم قصه هام قصه توست

من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون ازغصه توست یه دفعه مثل یه اهو توی صحراها دویدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگو ندیدی دل نبود توی دلم تورا گرگا نبینن اونا با دندون تیز تو کمینت نشینن الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفعه مثل پرنده قفس عشقوشکستی پرزدی تو اسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر وخیالت من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون وتگرگ میومد از اسمون بردمت تو گلخونه که نریزه روی سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال وپرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم صه هام قصه توست

یه دفعه  شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که اتیش دل تو تو دلم دوخته شه که بسوزه پروبالم که راحت بشه خیالم دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو که بازم بگم برات اینقده میگم که خسته شم با عشق تو شکسته شم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:51  توسط دو عاشق  | 

صدا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 19:35  توسط دو عاشق  | 

بمان

 

 

 

 

ممنون که برگشتی

خیلی دوستت دارم بهترینم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:8  توسط دو عاشق  | 

جز تو

جز تو كي ميتونه عزيز من باشه

جز تو كي ميتونه تو قلب من جا شه...

جز تو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:1  توسط دو عاشق  | 

او رفت

 

او رفت برای همیشه .......و تمام کوله بارش را با خودش برد. حتی.....حتی.... دریغ از یک نگاه آخر...اما او یک چیز را با خودش نبرد.....مطمئنم اگه بهش بگم که چی رو جا گذاشته برمیگرده و اونم به زود ازم میگیره و با خودش میبره. ولی.....ولی اون هنوز نمیدونه  که یادش رو تو ذهن من جا گذاشته و من هیچ وقت فراموشش نمیکنم. اما او حتی یه چیز رو هم از من گرفت و با بی رحمی تمام با خودش برد...آری... او عشق مرا با خودش برای همیشه برد.....به همین خاطر تا ابد عاشقشم.........

خواب از چشم ترم رفته

 

کاش در آرامشی از جنس غزل های تو بخوابم روزی

 

و به چشمان ترم هیچ ضَراری نرسد

 

زان که چشمان تو می تابد بر من

 

خوش ترین لحظه من راه به دستان تو دارد

 

که مرا دریابی

 

گونه هایم سرخ اند

 

اگر اینگونه بتابی

 

بر من  

 

اینگونه بتابی

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 15:4  توسط دو عاشق  | 

گدا...

من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...

بی تاب ، بی قرار ، چشم به راه فردایی دیگر ، برای دیدن چهره ماه تو.

تنها ، در گوشه ای از اتاق ، صدای موسیقی بلند و گاهی که دلگیرم ، آرام.

هر گاه دلتنگم مثل همیشه چشمهای من نیز عاشق اشک ریختن هستند.

به تو فکر میکنم ، به روز به هم رسیدن می اندیشم ،قلمی برمیدارم ، آن زمان حس

 میکنم که شاعرم ، از تو مینویسم ، بعد که نوشتم ، میخوانم شعر را ، باور نمیکنم

 که من نوشته ام این بیت شیرین را.

تو آنقدر خوبی ، آنقدر مهربانی ، آنقدر بااحساسی که از خوبیهای تو میتوان غزلی از

محبت عشق نوشت ، از مهربانی تو میتوان ترانه ای با یک دنیا عاشقانه های ماندگار

 نوشت ،از احساس تو میتوان شعری با احساستر از حس عشق سرود.

من که شاعر نبودم ، حالا ببین چه سروده ام در وصف تو ای گل من ! عزیز دل من.

در کنار تو نبودن مرا دگرگون کرده است ، حالا حس میکنم چه در کنار تو باشم ، چه

 در کنار تو نباشم ، برایم شیرین است لحظه های با عشق تو زیستن.

شب که میشود ، بیقرار این میشوم که با صدای تو بخوابم ، خدا چه داند فردا نیز

شاید لحظه دیدارمان باشد ، اگر هم نباشد ، فدای سرت ، یک روز دیگر مهم این

است که هر روز عاشقتر از دیروزم ،و تو هر روز برایم عزیزتر از یک ثانیه قبلی.

وقتی که در کنار تو نیستم ، قصه من این است ، پایان قصه شیرین اما آغازش غم

 انگیز است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 13:46  توسط دو عاشق  | 

نرو من کم میارم ...

 

اگه تنهایی و دوست داشتی چرا من و وابسته کردی

میدونستی که من عاشقتم چرا تنهام گذاشتی

تو رو خدا نرووووووووووووو من بی ت کم میارم

ازت خواهش میکنم نازنینم

نذار من تنها بمونم من که تنهایی  دوست ندارم من میخوام باشی

میخوام بمونی تو رو خدا نروووووووووووو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:8  توسط دو عاشق  | 

تو می دانی ....

تو می دانی که 

من

از میان همه تعمت های این جهان

آن چه را برگزیدم و دوست می دارم

تنهایی

است...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 20:50  توسط دو عاشق  | 

زندگی

سلام نازنینم

خوبی فدات شم ؟

چه خبر ؟

چیکار میکنی ؟ بی من خوش میگذره ؟ نیستم راحتی ؟

بی معرفت دلم برات تنگ شده  چرا دنیام و سیاه کردی خوبه میدونی بهت میگفتم تویی زندگی من

تویی نفس من

مگه من ازت چی میخواستم جز عشق پاکت

قربونت برم چرا تو این روزگار من و تنها گذاشتی چرا رفتی  ؟

این همه اس ام اس دادم ولی جوابی ندادی

میدونی که چقدر دوستت دارم پس برگرد تنهام نذار برگرد دوباره جون بگیرم ازت خواهش میکنم نذار تو

تنهایی دق کنم

اگه میخواستی بری برای چی اومدی ؟

چرا منو وابسته کردی و رفتی ؟

تو که میگفتی تا اخرش باهامی پس چی شد چرا زدی زیر همه چی  چطور میتونی اون همه خاطرات و

فراموش کنی

چقدر با هم خاطره داشتیم چقدر اومدم  دنبالت از دانشگاه تا خونه با هم بودیم  .

میدونستی دیوونتم  یعنی دوست داشتنت  همین بود به خدا نامردی این رسمش نبود

چند بار از پادگان به خاطر تو فرار کردم اومدم پیشت

از موقعی که رفتی کارم شده نگاه کردن عکسات و فیلما بگو بخندهای پارک چیتگر یادته چقدر خوش

بودیم نرووووووووووووو

برگرد دارم بی تو دیوونه میشم ...

چقدر با هم خوش بودیم چقدر همدیگرو دوست داشتیم  کجا رفتن اون روز های خوبمون

چرا تموم شد ؟

چرا خواستی که تموم شه

من که هنوزم عاشقونه دوستت دارم هیچوقت فراموشت نمیکنم ولی هنوزم برام یه سواله که چطور یه

شبه من و فراموش کردی

اخه دخترا که از ما پسرا احساساتی ترن

یادت بهت میگفتم من برات یه عروسکم گفتی دیگه این حرف  و نزن گفتم یه روزی این عروسک برات

کهنه میشه و میندازیش

دور گفتی نه من هستم پس تو هم باش من که موندم پس تو چرا رفتی نازنینم اگه بلایی سرم بیاد

چطور میخوای خودت و راضی

کنی  جواب دلت و میخوای چی بدی ؟

نقاشیات و قاب کردم با عکست زدم رو دیوار اتاقم میبینمشون اتیش میگیرم

بدان هیچوقت فراموشت نمیکنم و عاشقونه منتظرم تا برگردی ... دوستت دارم مهربانم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:40  توسط دو عاشق  | 

یه سوال بی جواب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یعنی چی این شعرت عزیزم بهم یه جواب بده

فقط نگو که میری و تنهام میذاری

من به خاطر تو میجنگم چه بخوای چه نخوای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:37  توسط دو عاشق  | 

عزا

این نغمه عزاست ، که من عشق مرده را 

 - امشب به گور میبرم و خاک میکنم -

وز اشک غم ، که می چکد از چشم آرزو

رخ پاک میکنم ! ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:23  توسط دو عاشق  | 

دیگه مجبور نیستی

دیگه مجبور نیستی هر جا که میری

 

ازم اجازه ی رفتن بگیری

 

میشه با هر کی که میخوای بجوشی

 

اصلا هر چی دلت میخواد بپوشی

 

میشه به هر کی میخوای دل ببندی

 

یا با غریبه ها بگی بخندی

 

وقتی دیر میکنی یا میری جایی

 

دیگه نیستم بهت بگم کجایی

 

دیگه نیستم بهت بگم کجایی

 

نرو تنهام نذار با درد و غم هام

 

اگر چه دلخوری از خیلی حرف هام

 

به قرآنی که از سایش گذشتم

 

به مرگه هر دو تامون خیلی تنهام

 

نگو میبینمت یه روز دیگه

 

آخه احساس من اینو نمیگه

 

نمیتونم قبول کنم نباشم

 

تر و خشکت کنه یه مرده دیگه

 

تر و خشکت کنه یه مرده دیگه

 

خداحافظ همیشه بهتر از من

 

همیشه یا که هر جا سر تر از من

 

تو چشمات بهترین بودم تو دنیا

 

نمیدیدی اگر چه کم تر از من

 

خداحافظ که رفتم بی بهونه

 

از این خونه دلم بدجوری خونه

 

به جای سر به روی شونه ی من

 

تو یادم خاطرات تو میمونه

 

تو یادم خاطرات تو میمونه

 

اگه کوه طلا واست بیاره

 

اگه دنیا رو زیر پات بزاره

 

بازم دستهای خالیم خوب میدونن

 

که هیچکی قدر من دوست نداره

 

گلت خشک شد ولی هرگز نمرده

 

زمان بوی تو رو از خونه برده

 

دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم

 

ولی چند ماه که خوابم نبرده

 

داری میری ولی پیشت میمونم

 

واست هیچی نبودم خوب میدونم

 

ولی من در عوض هر جا که باشم

 

واست تا آخر عمرم میخونم

 

واست تا آخر عمرم میخونم

 

شاید خیلی چیزا میخواستی

اما

منم هیچی نداشتم پات بریزم

 

انقدر بغضم رو پنهون کردم ازتو

 

از اون روزی که تو رفتی مریضم

 

قدیما یادمه میرفتی جایی

 

همیشه یه خداحافظ میگفتی

 

چقدر آسون باهات شدم غریبه

 

بازم پشت سرم چیزی شنفتی

 

الان داغی نمیفهمی چی میگی

 

مدیونی اگه یادم بیافتی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 14:39  توسط دو عاشق  | 

کاش

 

 

کاش می شد فریــــــــــاد بزنم..
و دلم را به دیوار دل بکوبم...
وچنان سیلی محکمی به ابر بزنم..
که بغض اش بترکد ...
وآنـــــــــــــــقدر ببارد ...
که وجود عطش زده ام را سیراب کند

 

سلام  زندگی

منو ببخش که زنگ زدم به  خونه و با مامانت صحبت کردم مجبور بودم داشتم میترکیدم خیلی سخته

برام که یهویی رفتی با اینکه میدونم برای تو راحت بود مثل اب خوردن از اس ام اس دادنت معلوم بود

چرا ... ؟

چرا باهام این کار و کردی  مگه دوست داشتنم برات ثابت نشده بود

من که دوست داشتنم یه دوست داشتن ساده نبود که میدونستی کع از ته دلم دوستت دارم

پس چرا رفتی 

من که خانوندم زنگ زده بودن با مامانت صحبت کرده بودن چرا فکر کردین که دوستیمون الکیه

مامانت که من و نمیشناخت و چیزی ازم نمیدونست برای چی نشناخته بهم جواب نه داد !

از تو انتظار نداشتم که به حرف مامانت بگی نه چرا این کارو کردی چرا شما دخترا پنهونی ادم و دوست

دارین وقتی که خانواده اتون بفهمه و بگه نه سرتون داد بزنه تسلیم میشن

تو میری ولی من با اون همه خاطره چیکار کنم

چقدر خاطره با هم داریم  چقدر از هم دیگه عکس داریم  تو بغل هم تو اغوش هم کنار هم

چطور میتونی اینارو فراموش کنی

دارم دیوونه میشم

بدنم سست شده  نمیتونم سر پا وایسم بدنم به پاهام سنگینی میکنه

اونقدر گریه کردم که چشمام خشک شدن

چرا باهام اینجوری کردی چرا باهام تموم کردی  چراااااااااااااااااااااا ... ؟

 ازت  عاجزانه خواهش میکنم که برگردی  نذار همه چی تموم بشه

ما باید مال هم بشیم پس تمومش نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 23:12  توسط دو عاشق  | 

خستگی دروغین...

 
خسته ام میفهمید؟!

خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن...

خسته از منحنی و عشق...

خسته از حس غریبانه این تنهایی...

بخدا خسته ام از اینهمه حس سکوت...

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ...

بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد...

همه عمر دروغ...

گفته ام من به همه گفته ام:

عاشق پروانه شدم!

واله و مست شدم از ضربان دل گل!

شمع را میفهمم!

کذب محض است،

دروغ است،

دروغ!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 22:53  توسط دو عاشق  | 

اونی که مدعی بود...!

 

يادته اولين ديدار

اولين بوسه

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده. همه ي وجودش شده

هر چند وقت يه بار ببينه

خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن

خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اون روزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا عاشقه

يه فضاي مشترك

يه فضاي كوچيك

تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟

تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟

كاش ميشد دائم تو رو ديد

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم. براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم

تكيه گاه دله هم

به هم قول داديم مثل آينه باشيم صاف صاف كه بشه زشتي ها و زيباييها

رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم

به هم ديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حساب عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم و به هم گفتيم

خانه ام وقتي مي آيي تمامش مال تو

هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو

صد دوبيتي، صد غزل دارم و حتي يک بغل

شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو

بيکران بند اقيانوس اي آرام دل

اي پري خوب دريايي تمامش مال تو

عشق من عشق زميني نيست باور کن عزيز

عشقم اين عشق اهورايي تمامش مال تو

بازهم بيت بد پايان شعرم مال من

شعرهاي خوب بالايي تمامش مال تو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 20:56  توسط دو عاشق  | 

تو به من خندیدی ...

شعر زیبای حمید مصدق برای فروغ فرخزاد

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12:29  توسط دو عاشق  | 

نام تو ... ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 10:56  توسط دو عاشق  |